تبليغاتX
بهانه‌هاي من براي ديدن تو

بهانه‌هاي من براي ديدن تو

تکیه...

          

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 توسط فاطمه |


چینی نازک تنهایی من ...

 

   به سراغ من اگر می­آئید

 

نرم و اهسته بیائید

 

                  مبادا که ترک بردارد

 

 

چینی نازک تنهایی من...

 

        

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 توسط فاطمه |


تقدیم با عشق...

                                       بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387 توسط فاطمه |


وقتي...

وقتی چشمام پر اشكه وقتی قلبم بی قراره
 
وقتی پابه پای ابرا چشم من بارون می باره
وقتی مثل یه پرنده میرم و گوشه می گیرم
 
وقتی با نبودن تو توی هر لحظه می میرم
با یه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
 
من یه ماهی تو یه دریا تو كه نیستی بی قرارم بی قرارم

 
 
وقتی خواب تو می بینم خواب عاشقونه ی تو
 
وقتی كه قطره ی اشكو می بینم رو گونه ی تو
 
وقتی قلب عاشقم رو پیش پای تو می ذارم
 
وقتی كه بلور اشكو واسه تو هدیه می یارم
 
با یه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
 
من یه ماهی تو یه دریا تو كه نیستی بی قرارم
 
تو كه نیستی تو كه نیستی قلب عاشق بی قراره

آرزوی تو رو داشتن باز تو رو یادم می یاره

تو بدون كه بی تو هرگز شب من سحر نمی شه
 
جز تو چشمام واسه هیچكس نمی باره تر نمی شه
 
هنوزم حس نیازت از تو قلب من نرفته

كاش بدونی كاش بدونی زندگی بی تو چه سخته
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

 
باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم
 
نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت

 تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت درهای جدایی
 
رادر هم کوبید وصدواژه ی پر مهر از لبانت جاری شد
 
تو مثل هیچ کس مهربان بودی
 
 تو مثل هیچ کس خندان بودی
 
 تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی
 من وتو بازهم دستانمان در دست هم بود
 
وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
 
را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
 
 نمی دانم ؟.........

+ نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387 توسط فاطمه |


تا هميشه...

   

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387 توسط فاطمه |


كاش بودي...

   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

    

+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387 توسط فاطمه |


دل غمديده...

        گیس بریده

 

                  کارت پستال درخواستي   www.orchid.blogfa.com

 

+ نوشته شده در جمعه 10 آبان1387 توسط فاطمه |


سردرگمي...

 

لحظه‌ها را در سكوت لبهايت مي‌شمرم

 

و زندگيم را در برق نگاهت مي‌سازم

 

تو را در باغي پر از اطلسي‌هاي روشن

 

و پر از ياسهاي سپيد مي‌نشانم

 

و برايت شعر باران را مي‌خوانم.

 

 

 

اي معني انتظار، يك لحظه بايست.

 

ديوانه شدن، به خاطرت كافي نيست؟

 

يك لحظه بايست، فقط يك جمله بگو:

 

تكليف دلي كه عاشقش كردي، چيست...!؟

 

     

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387 توسط فاطمه |


مي‌خوامت...

 

        

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387 توسط فاطمه |


دعاي باروني...

خیلی وقت بود منتظر باریدنش بودم...

بعضی وقتا روزها و ساعتها می‌نشستم به انتظار هوای ابری ...

بچه که بودم، معلمم همیشه می‌گفت: یه فرشته‌ای هست تو آسمون...

بهش میگن بارون...

اون آدما رو خیلی دوست داره، وقتی می‌بینه دلشون می‌گیره، میاد بهشون سر می‌زنه...

می‌گفت... هر وقت دیدین بارون اومد برین زیر بارون ...

آرزوهاتونو ازش بخواین... اون از خدا اجازه می‌گیره ... بهتون آرزوتونو می‌ده...

امشب رفتم زیر بارون... شروع کردم باهاش درد و دل کردن:

سلام... سلام به تویی که خیلی وقته منتظرتم...

اومدم بگم دعاهامو جمع کردم یه دفعه برات بگم...

اومدم بگم برو به خدا بگو یه بنده‌ای دعا می کنه که:

 

 

             خدایا تمام معشوق‌های عالم را بدون عشق نگذار.

   یه دعای‌کوچیکم واسه خودم‌ دارم...که فقط خودت می‌دونی و خودم

 

حالا فرشته‌ی بارونو صدا کردم و ازش خواستم ببره پیش خدا... بهش بگه:...

تو بارون که رفتی... شبم زیر و رو شد

یه بغض شکسته... رفیق گلوم شد

تو بارون که رفتی... دل باغچه پژمرد

تمام وجودم... توی آیینه خط خورد

هنوز وقتی بارون...تو کوچه می‌باره

دلم غصه داره... دلم بیقراره

نه شب عاشقانست... نه رویا قشنگه

دلم بی تو خون... دلم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون...که چشمم به راهه

می‌بینم که کوچه... پر نور ماهه

تو ماه منی که... تو بارون رسیدی

امید منی تو... شب ناامیدی

تو بارون که رفتی... شبم زیر و رو شد

یه بغض شکسته... رفیق گلوم شد

تو بارون که رفتی... دل باغچه پژمرد

تمام وجودم... توی آیینه خط خورد

 

         

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387 توسط فاطمه |


كاش...

 

كاش مي‌شد بي تفاوت از همه چيز گذشت...

كاش مي‌شد چشم به روي اين همه دروغ بست و تلخي‌ها و بي‌مهري‌ها را

به روي خود نياورد.

كاش نگاههاي التماس‌آميز هيچ بي پنهايي تمام هستي‌ات را به آتش نمي‌كشيد.

كاش دستهايمان آن قدر با سخاوت و زلال بود كه قلب آشفته يك غريبه را آرام مي‌كرد.

 

  

+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1387 توسط فاطمه |


خدا...

 

وقتي كه دلت گرفت...

وقتي كه دلتنگ شدي...

وقتي كه ديدي هيچ كس نيست كه باورت كنه...

وقتي فهميدي كه كسي نيست به حرفا و درد دلات گوش بده...

برو كنار پنجره، پنجره رو باز كن...

يه نگاه به آسمون بنداز...

فرقي نداره صبح باشه يا شب، آفتابي باشه يا ابري...

فقط بهش نگاه كن.

ناخودآگاه احساس آرامش وجودت را تسخير مي‌كنه...

روحت به پرواز در مي‌ياد...

مي‌ري تا اون بالا بالاها، تو اوج ابرا...

كنار مهربوني كه هر چه قدر هم پيشش بموني راضي نمي‌شي كه ازش دل بكني.

يه لحظه چشاتو ببند...

آروم هواي تازه رو تو ريه‌هات وارد كن.

بذار احساس كني دفعه اولته كه داري اين قدر خوب نفس مي‌كشي...

وقتي آروم شدي مي‌فهمي كه اون قدر تنها نيستي...

چون يكي هست كه هميشه با توست...

اگه اشكات جاري شد، بي خيال... بذار ببارن.

اون موقع هست كه به آرامش واقعي مي‌رسي و پشتت واسه مقابله با مشكلات

محكم‌تر مي‌شه...

و حالا با توكل بيشتر به اون، بزرگ دوست داشتني مي‌توني بقيه مسيرت را ادامه بدي.

وقتي پنجره رو مي‌بندي انگار برگشتي سر جاي اولت...

اما اين بار با توكل و اميد بيشتر سعي كن نه تنها وقت دلتنگي بلكه هميشه، حتي اگه

يه ذره هم كه شده به سراغش بري و باهاش درد و دل كني...

و يادت باشه هيچ وقت پيوند چشاتو با آسمون قطع نكني.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 3 آبان1387 توسط فاطمه |


عشق...

 

+ نوشته شده در جمعه 3 آبان1387 توسط فاطمه |


حرف دل...

مي‌خواهم آينه‌اي باشم زلال، هر چه شكسته‌تر بهتر، تا هفت هزار بار در من

تكثير شوي... تا هفت هزار خورشيد شكفتن خويش را در من تماشا كنند.

مي‌خواهم سلامي باشم بر لبان تو و صبحگاهان به سمت گلهاي سرخ بوزم و

سنگهاي سر سخت راحتي از خواب گران بيدار كنم.

مي‌خواهم ترانه‌اي باشم در كوچه‌اي كه جز عاشقان رهگذري ندارد و به روزهاي

خاطره‌انگيز ديدار، خوشامد بگويم.

مي‌خواهم پروانه‌اي باشم در دامنه شمع‌هاي غريب و شبانگاهان با پيراهني از

شعله، آواز بخوانم و سرانجام به پايان آرزوهايم سفر كنم.

آه! اي اشكهاي معصوم، به من بگوييد چه وقت از مژگان احساس فرو مي‌ريزد

و چه وقت گلبرگهاي تنهايي را تر مي‌كنيد!

به من بگوييد چه وقت بالهاي فرشتگان را مي‌شوييد!

قسم به روزهاي طولاني كه هرگز نخواهيم ديد، قسم به صداهاي دلنشين كه

هرگز نخواهم شنيد...

قسم به گلهاي رنگارنگي كه هرگز نخواهم ديد و قسم به سؤالهايي كه هرگز از

تو نخواهم پرسيد...

تا آخرين فرو ريختن و برآمدن نفس، تو را از ياد نخواهم برد.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387 توسط فاطمه |


جاده...

 

جاده خلوت است و سوت و كور، مثل وجودم كه خالي از حضور توست!

هجوم افكارم پرواز مي‌كند به اوج آسمانها، به جايي كه دست چشمانم به آن نمي‌رسد.

قدمها را يكي پس از ديگري بر مي‌دارم، اما ديگر اميدي به اين جاده نيست...

بايد براي رسيدن به اوج احساس پرواز كرد...

پر مي‌گشايم و مي‌شتابم به سوي احساس لبريز از عشق ابدي تو...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387 توسط فاطمه |


پاييز...

دوباره پاييز آمده و هنوز از راه نرسيده، نفسهاي عاشقانه‌ام را به شماره انداخته...

هنوز نيامده هواي دقايقم را باراني كرده.

پاييز را به هزار دليل دوست دارم.

پاييز فصل خلوت است و برگ‌هاي بازيگوشش بي مهابا پايت را رنگ مي‌كنند.

پاييز فصل غصه‌هاي فراموش شده است...

گذشته‌هاي خاكستري...

و بوي خاكهاي نرم كوچه هنگام ريزش...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387 توسط فاطمه |


دلتنگي

 دلم براي كسي تنگ است كه گرچه قلب كوچكم را ربود، اما عشق را به من هديه داد...

دلم براي كسي تنگ است كه مي‌دانم حتي لحظه‌اي از عمرم را براي فكر كردن به او هدر نداده‌ام...

دلم براي كسي تنگ است كه با او بودن برايم بسيار، بي او بودن برايم اندك و به فكر او بودن برايم بس است...

دلم براي كسي تنگ است كه مي‌دانم كه مي‌داند ...

 

 

            دوستش دارم

 

 

  

+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387 توسط فاطمه |


تنهام نذار...

تنهام نذار

سفر نرو، چشم انتظارم نذار

بيا باز سر روي شونه‌ام بذار

مي‌خوام تموم عمرمو من خاك پايت كنم

چشمامو من بدم، جونمو فدات كنم

بذار كه خوب نگات كنم براي آخرين بار

نمي‌تونم بهت بگم خدا تو را نگه دار

هر چي تو دلم بود صادقانه گفتم

نذار كه بيشتر از اين به پات بيفتم

حقيقت رو بهت بگم به آخر خط رسيدم

اينو بدون، از همه كس تو زندگيم دل بريدم

نمي‌دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت

براي مهربونيات، نوازشات، بوسيدنت

تا جون دارم هميشه پا به پاتم

تا دم مرگم كه باشي من يكي باز فداتم  

   

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387 توسط فاطمه |


دلم گرفته است...

 

دلم گرفته است و در نهايت تاريكي شب مي‌گريد.

تا به كي بايد دلتنگ بود...

تا به كي چشم‌هايم بايد بي نهايت جاده‌ها را بپيمايد...

تا به كي بايد قلب آتشينم را زير خاكستر گريه‌ها پنهان كنم...

من سخاوت دريا را در چشمه‌زار وجود تو نظاره مي‌كردم و مي‌دانم زمين بركت را

پس از تو به نيستان سپرده است و درختان رنگ سبز را از ياد برده‌اند.

من داغديده‌ي فراموشي‌هايم و به دنبال آفتاب ديگري هستم و باز من هستم و

غم دلتنگي تو و كوچه‌هاي بي قرار شهر و چشم‌هاي ناتوان..

و باز من هستم و عاشقانه‌هايم...

كاش در واژه‌ واژه‌هاي من درد و انتظار را مي‌ديدي.

 

                   

+ نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387 توسط فاطمه |


كاش...

 

کاش در کنارم بودی، کاش می‌توانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم...

باورم نمی‌شود که از من این همه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد می‌کند...

کاش می‌توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم...

کاش می‌توانستم بوسه‌ای بر گونه مهربانت بزنم... ای کاش، کاش، کاش...

دلم بدجور هوای تو را کرده عزیزم...

دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم ...

باورم نمی‌شود، این همه فاصله در بین من و تو غوغا می‌کند

و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا می‌کند،

امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان می‌نشیند...

و ای کاش در کنارم بودی...

کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی می‌کردی...

باورم نمی‌شد، سخت است باور کردنش، با نبودنت در کنارم گویا در این دنیا

تنهای تنهایم...

بی کس، بی نفس، می‌روم با همان پاهای خسته،

در جاده‌ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است...

کاش که تو در کنارم بودی...

آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم...

سخت است ولی باید نشست در گوشه‌ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی

من بیایی...

و ای کاش تو در کنارم بودی،

دلم بدجور برای تو تنگ است...

 

       

+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387 توسط فاطمه |


خسته‌ام...

 

خسته‌ام، انگار صد سال پياده راه آمده‌ام. انگار صد سلسله كوه را روي شانه‌هاي نحيفم

حمل كرده‌ام. انگار صد سال پلك روي هم نگذاشته‌ام.

 

خسته‌ام، آن قدر خسته كه نام خود را فراموش كرده‌ام و هيچ يادم نيست كه اولين بار

كدام گل را بوييده‌ام. من شكل سنجاقكي را كه در كوچه كودكي بوسيده‌ام، از ياد برده‌ام.

 

خسته‌ام، انگار اين جاده‌هاي سرد خاكي تمام شدني نيست. از دست زمين و آسمان

دلگيرم و از درختاني كه بي من سبز شده‌اند، گلايه‌مندم.

 

خسته‌ام، اما نه آن قدر كه نتوانم تو را دوست داشته باشم و از كنار نفسهايت بي اعتنا

بگذرم. بگو، چقدر به انتظار بنشينم كه زمان از من عبور كند و ستاره‌ها شاهد خاموش

شدن تك‌تك فانوسهايم باشند؟ چقدر پيراهن كدرم را در چشمه آرزوها بشويم و روي

طناب دلواپسي پهن كنم؟

 

اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود، هيچ گاه آغوشم را نمي‌گشودم؛

اگر صداي گوشنواز تو نبود، از گوشه تنهايي بيرون نمي‌آمدم؛

اگر شوق ديدن چشمهايت نبود، هيچ گاه پلكهايم را بيدار نمي‌كردم؛

و اگر نسيم حرفهايت نمي‌وزيد، معناي جهان را نمي‌فهميدم.

 

خسته‌ام، اما نه آن قدر كه نتوانم هر روز به باشكوه‌ترين قله زندگي بايستم و همراه

با ستاره‌ها و خورشيد به تو سلام كنم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387 توسط فاطمه |


می خواستم ...

 

می‌خواستم بروم تا انتهای عدم، می‌خواستم نیست شوم، گم شوم.

قلب شیشه‌اي غرورم افتاد و شکست. حتی آهی نکشیدم چون زندگی را

با حضورت دوست دارم.

 

تو را قسم می‌دهم به شبنم‌های شفاف، به صداقت یاس...

تو را قسم می‌دهم به پاکی و محبت که بمانی.

تو را قسم می‌دهم به آب و آیینه که بمانی....

 

همه رفتند، تو بمان...

 

 

 

   

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387 توسط فاطمه |


بی تو

 

بی تو قامت نحیف شب‌بوها حتی زیر باران می‌شکند

بی تو هیچ رودی به فکر دریا شدن نیست 

بی تو تمام پرستوهای عاشق بی آشیان می‌شوند

بی تو حتی ماه هم در شبهای تنهایی‌ام رغبت نمی‌کند سری به من بزند

بی تو هوای چشمانم بارانی است

 

       

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387 توسط فاطمه |


حرف من ...

 

لبخند من، لباس غمهای بهار من است.

اگر به چشم شما زل نمی‌زنم، رازی هست که با نگاه، فاش می‌شود.

اگر بی پروا سخن می‌گویم، به خاطر سبکبالی من است.

من آزادم و چیزی مرا به ورطه خاک، رهنمون نمی‌شود

من عقاب تیزپرواز آسمانم، من را از آسمان نگیرید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387 توسط فاطمه |


چقدر سخته ...

 

چقدر سخته تو چشمای کسی که قلبت را بهش هدیه دادی و به جاش

یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه

و نفرت بشی، حس کنی هنوزم دوسش داری.

 

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به یه دیوار تکیه بدی که یه بار زیر

آوار غرورش همه‌ي وجودت له شده.

 

چقدر سخته که تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی

جز سلام نتونی بگی.

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه، دونه‌هاي اشک، گونه‌هاتو خیس کنه، اما مجبور

باشی بخندی تا نفهمه که هنوز دوستش داری.

 

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی

و اون وقت آروم زیر لب بگی، گل من باغچه نو مبارک. 

 

   

+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387 توسط فاطمه |


دلم ...

 

دلم گرفته است

 

به ایوان می‌روم و انگشتانم را 

 

بر پوست کشیده شب می‌کشم

 

چراغ‌هاي رابطه تاریکند

 

کسی که مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

 

کسی که مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد

 

                  پرواز را به خاطر بسپار

                                       پرنده مردني‌ست

 

        

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387 توسط فاطمه |


با تو هستم ...

 

با تو هستم، صدای باران را می‌شنوی؟

 

دانه‌هاي آن را لمس می‌کنی؟

 

سرت را بالا بگیر.

 

بگذار روح آبی‌ات در فیروزه‌ی بی کران آسمان به پرواز در بیاید.

 

ترنم باران را با تمام وجود لمس کنی تا باور کنی که تنها نیستی.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387 توسط فاطمه |


بي تو ...

 

بی تو چه روزها کسالت بارند، مثل یک اتاق بی پنجره ...

 

چقدر ستاره شمردم به هوای دیدن خوابهای تو ...

 

چقدر در آفتاب سوختم به هوای آمدن تو و

 

چقدر پنجره کاشتم تا از پشت آنها برایت دست تکان بدهم.

 

بی تو پنجره‌ها پر از سکوتند.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387 توسط فاطمه |


دلم مي‌خواهد ....

 

دلم می‌خواهد شعرهایم در آینه‌ها، جنگل‌ها و در باغستان‌های بزرگ تکثیر شود.

 

دلم می‌خواهد از تمام کلماتی که دارم گل سرخی بروید و نیلوفری که تا ماه قد بکشد.

 

اگر بخواهی می‌توانی صدایم قلبم را در شعرهایم، در کاشی‌های آب و در شاخه‌های بی‌

برگ بشنوی. من سالها همنشین حرف و صوت و کلمه بوده‌ام تا بگویم هیچ کجای جهان

زیباتر از چشمان تو نیست.

 

اگر هیچ شاخه گلی به دستت نداده‌ام و در خیابان سبز زندگی دوشادوش تو قدم نزده‌ام،

تمام گلها را به خاطر شباهتی که به عطر تو دارند، ستوده‌ام.

 

من هرگز رودخانه‌ای را که عاشقانه به طرف تو می‌آید، گل‌آلود نکرده‌ام و پرندگانی را که

به در گیسوان تو لانه دارند، نادیده نگرفته‌ام.

 

دلم می‌خواهد نفسهایم آن قدر ادامه پیدا کند که دست فرشته‌ها را در دست بگیرم و با

آنها به خانه تو بیایم. آن گاه از تو بخواهم که نام مرا از صفحه آخر دفترچه خاطراتت

پاک نکنی.

 

گاهی، حرف‌هایم میان حروف درهم الفبا گم می‌شود و هر چه کنار پنجره منتظر می‌مانم،

شعری قدم به اتاقم نمی‌گذارد.

 

نمی‌دانم بهشت از کی و از کجا شروع شده است، اما حتم دارم که تو آخرین ایستگاه 

بهشتی و چشم هر کس به تو بیفتد، شبینه کودکی‌های ماه می‌شود.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387 توسط فاطمه |


چگونه ...

 

چگونه اين همه هجوم درد را تحمل كنم؟ به نگاه مظلومانه‌ات؟

رفتن پروانه‌وارت آتشي‌ست بر جان خسته‌ام.

رفتنت در كوير خشك باورم نمي‌گنجد.

چون تو در عمق سايه شب گرفتارم و شب تلخ غريبي‌ام را پاياني نيست.

اكنون غرق در كنار خاطرات مانده‌ام و ترانه‌هاي بي كسي در برهوت قلبم

طنين‌انداز شده‌اند.

آه؟!

روزهاي پر شكوه چه زود گذشت و فصل تاريك زندگي‌ام چه سرد و بي صدا از راه رسيد.

اي خداي وصال، آيا هجرانم را پاياني هست؟

 

             

  

+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387 توسط فاطمه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اين منم، تنها نشسته در

جنگلي دور و نمناك، در

كنار آتشي پر دود و خيره

به گنجشكي با پرهاي

خيس از باران.

به جنگل آمده‌ام، نمي‌دانم

چرا، به همان خاطر كه پرنده

درخت را پيدا مي‌كند.

دلم مي‌خواهد حس رخوت

جنگل را با تمام سنگيني غم

ساليان وجودم معاوضه كنم.

باورم شده كه خدا جنگل را

آفريد تا روي برگ برگ سبز

هر درختش آه پر سوز سينه‌ي

آدمها بنشيند.

باورم شده كه برگهاي از اندوه

من و آدم‌هاي ديگر است كه

زرد مي‌شوند و پاييز تنها زماني

است كه برگ‌ها از وسعت اندوه

آدم‌ها رنگ مي‌بازند.


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

معبد مرگ (سمیرا)
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1388

آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387



پیوندها

پرواز را به خاطر بسپار كه پرنده مردني‌ست
سارينا
دل نوشته‌هاي يه دلتنگ
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


JavaScript Codes